ای باغ، ای بهار کجا می‌روی؟

ارغوان میبینی؟

#هو_المعین

 

در داستانهای زیادی خوانده بودم که وقتی کسی از عزیزش میخواهد دل بَرکَند

یک دل سیر نگاهش میکند تا وجودش لبریز از او شود و بعد تَرک آن تُرک غارتگر میگوید.

خیلی وقت بود که میخواستم از عزیزم دل برکَنم. اما دل یاریگری نداشت که پا روی خودش بگذارد. قدم اول را با زحمت برداشتم؛ یک دل سیر نگاهش کردم. لبخندش، خط شکاف چانه‌اش، چشم‌هایش و..

و رفتم. جسم‌م آنجا بود اما دلم برای همیشه با آن ارغوان* خداحافظی کرد. خیلی حرف‌ها ناگفته ماند و آن حرف‌ها شد زمزمه‌ی خلوت هر روزه‌ی من:

ارغوان،

شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی‌ست هوا؟

...

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

...

 

پ.ن: ارغوان استعاره از هر چیز یا کَس دوست داشتنی‌ست

 

پ.ن۲: من با دستهای خودم ارغوان را غسل دادم و کفن کردم

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ
    • جمعه ۲۶ شهریور ۰۰

    منهای یک

     

    #هو_القهار

     

    امان از آن روزی که بفهمی چه در اطرافت میگذرد و به خلسه‌ای از فکر فرو بروی. و هیچکس هم نتواند تو را از گرداب خلسه بیرون بکشد. نشسته‌ام و مات و مبهوت فکر میکنم به همه چیزهایی که تازه رخ نشان داده.

    کاش از همان اول همه چیز عیان بود تا دیگر دل نمیبستیم. شاید هم شگرد اوست برای وابسته نشدنمان..

    آمد و ما را کشید در این خط و رفت که رفت.

    الان در بحران کمبود معنا غرق شده‌ام، واژه‌ای برای بیان این حس پیدا نمیکنم؛ حسی مبهم، بی تفاوت و گَس..

    پی میبرم که اشتباه است هر وابستگی‌ای، حتی هر دلبستگی‌ای

    آدمی باید دل بندد، وابسته شود اما به آنچه که

    "باید"

     

    {شناسایی/مناطق محروم/ جهادی/ یک به اضافه یک}

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ
    • سه شنبه ۲۶ مرداد ۰۰

    آینه تمام نما

    #هو_الکریم

     

    بالاخره راهی میشوم. به درب خانه‌شان که میرسم، زنگ را به سختی فشار میدهم. کوچکترینشان با خنده سرتاپایم را برانداز میکند. "اینا چیه دستته؟" "تو کوله‌ات چیه؟" وسایلمه عزیزم. دستم را چنان میکشد که نزدیک است مچ دستم از جا کنده شود. به دنبالشان میروم. کم کم بساط پذیرایی را مهیا میکنند. و با خون‌گرمی درخواست میکنند که از هر کدام چیزی بردارم و بخورم. گرم صحبت میشوند، خصوصا والدینشان. گوش میشوم تا به وقتش بتوانم آنچه را که باید بگویم.

    چند روزی به همین منوال میگذرد. و مدام با خودم در ذهنم کلنجار میروم که چرا این همه مدت غافل از ایتامی* بودی که با تو زیر آسمان یک شهر بودند. چند روز که میگذرد، متوجه سرگشتگی بچه‌ها میشوم. انگار بین دو راه مانده‌اند، یا اصلا هیچ مسیری را نتوانسته اند، برای خود بکشند.

    صبح‌هاوظهرها در مسیر رفت‌وبرگشت سعی میکنم تکه‌های پازل به هم ریخته‌ی صحبت‌ها و رفتار والدین را کنار هم بچینم تا حداقل بتوانم دردشان را بدانم. "مادر و پدر هر کدام یک گرایش سیاسی داشتند" ، "گرایشات سیاسی‌شان از تفکر و اعتقاد نیست، بلکه از ندانستن نشات میگیرد"، "بگو مگوهای اندک ولی روی اعصاب‌شان جلوی بچه‌ها"، "از صبح تا شب پای سریال‌های ماهواره نشستن"، "خریدن گوشی برای همه بچه‌ها و نتیجه‌اش گوشی بدست بودن بچه‌ها در تمام طول روز"، "عدم مطالعه"، "بی‌هدفی"، "رفتار تمام نمای والدین در رفتار فرزندان کوچکتر"، "رها کردن درس و مدرسه"، "چرا تو نه چپی نه راست؟"..

    گرگیجه میگیرم از هجم داده‌ها در ذهنم. سعی میکنم مرتب‌شان کنم. از کجا باید شروع شود؟! به گمانم ده بار این سوال را با خودم تکرار کردم. واقعا از کجا؟! باید بیشتر فکر میکردم.

    روز بعد، بحث واکسن و عدم تعطیلی والدین بچه‌ها حتی در تعطیلات رسمی به پیش می‌آید. والد خیلی دلش پر است و سعی میکند تمام ناراحتی‌اش را بر سر کلمات خالی کند و به مهم‌ترین شخصیت‌های سیاسی، دینی و... نسبت دهد. دنبال جواب است، و اشاره میکند که پاسخش را دهم. سعی میکنم عامیانه‌ترین و منطقی‌ترین پاسخ را بدهم. سکوت میکند و دیگر دنباله صحبتم را نمیگیرد. من هم ادامه ندادم و به جایش خودم را به دوئلی تک نفره دعوت کردم؛ چقدر صحبت‌هایت رویش تاثیر داشت؟! ..

     

    پ.ن*: ایتام جمع یتیم دو معنی دارد؛ یکی به فردی اطلاق میشود که پدر(ولی) ندارد. دومی به فردی اطلاق میشود که پدر دارد اما پدرش یا مادرش برای تربیت دینی او اقدام نمیکند یا حتی از تربیت دینی جلوگیری نیز میکند. در متن منظور از ایتام، دومی است.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ
    • دوشنبه ۲۵ مرداد ۰۰

    اولین اصلاح طلب

    #هو_القادر

     

    جلسه دوم یا سوم کلاسمان بود. بنا بود مسئول برگزاری کلاس ها بیاید و رو در رو با همه صحبت کند. گویا صحبت مهمی بود.

    آن بزرگوار رسیدند و شروع به صحبت کردند، صحبتی کوتاه. حواسم در تمام مدت به کلماتی که میگفت بود، تند تند نوک خودکارم خط ها را یکی پس از دیگری با نقوشی شبه ناخوانا پر میکرد. به گمانم تمام کلماتی که از مخارج دهانش ادا میشد را نوشتم. در لحظات آخر اما صحبت هایش بیش از آنکه نوشتنی باشد، گوش دادنی بود. درباره استادمان بود. مسئول گفت این استادی که الان اینجا کنار من نشسته و قبول کرده تا برای شما تدریس کند، اصلاح طلب است. وقتی این جمله را گفت یکه خوردم. در کل زندگی ام با اصلاح طلب های زیادی هم کلام شده بودم و حتی با آنها زندگی کرده بودم اما استادم صحبت کردن و حتی نوع درس دادنش اصلا رنگ و بویی از مشی سیاسی اش ندارد. همیشه با عشق و انگیزه سر کلاس می آمد، بدون توجه به آنکه مشی سیاسی مان با ایشان متفاوت بود بازهم مانند پدری مهربان برای فرزندانش میکوشید. با منطق اصلاح طلب ها و اصولگراها را نقد میکرد. و.. در یک کلمه "آزاده بود" و در ذهنم به آزاده بودنش غبطه میخوردم.

    هیچ وقت نتوانستم آنطور که باید و شاید وظایف شاگردی ام را در مقابل یک اصلاح طلبِ با اصالت و منطق به جا بیاورم..امشب شب دوم محرم است و عجیب زحماتشان در ذهنم پر رنگ. 

  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ
    • سه شنبه ۱۹ مرداد ۰۰

    شب اول

    #هو_الشهید

     

     

    شب اول رسیده است و در حیرتم بین ماندن و رفتن

    اگر بروم سخن حقی بر جانم مینشیند

    اگر بمانم باید برای خلایی در جامعه تلاش کنم که فقط موعد تمرینش امروز است.

    پاهایم دارد میکشاندم و دست هایم مرا نگه داشته است و ذهنم.. ذهنم مدام یک جمله را تکرار میکند "کسانی هم که در رسانه قصد خیر دارند، کم کاری میکنند.."

    حالا میروی یا میمانی؟

     

    پ.ن: پلن دو برای امشب کتاب "رهیده" است.. باشد که بی توفیق نباشیم

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ
    • دوشنبه ۱۸ مرداد ۰۰

    عاشق بود

    #هو_الرحمن

     

    هنگام عبور از قسمتی از پیاده رویی باریک که فقط محل عبور یک نفر است همیشه راهم را کج میکنم و پا به خیابان میگذارمکدام قسمت؟ همان قسمتی که یک جگرکی سیار دایر شده و دودش تا آسمان دوم میرود. بعد از رد کردن جگرکی دوباره از بریدگی به پیاده رو باز میگردم. طبق معمول گام‌هایی بلند برمیدارم تا زودتر به مکان موردنظر برسم.

    در مسیر بودم که پیرمردی با گام‌هایی کوتاه و کمری خمیده جلوتر از من در همان پیاده‌رو قدم برمیداشت. خواستم از کنارش رد شوم اما زمرمه واضحی شنیدم؛ "علمدار من، ابالفضل من، یادت باشه کار به هرجا رسید تا آخر کنار حسینم بمون...علمدار من، نذاری به عشقت جسارت کنند... نذاری تا تو زنده ای همین کوفیا خیمه رو غارت کنند.. یادت باشه آب آبروی توئه.."

    پاهایم همراهی ام نکردند تا از او جلو بزنم. تا به مقصد برسم، با فاصله پشت سرش بودم. نتوانستم از روضه باز علمدار در خیابان بگذرم..

     

    آن پیرمرد عاشق بود، عاشق علمدار

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ
    • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۰۰

    رفراندوم یا مهاجرت؟(۱)

    #هو_الکریم

     

    جایی حوالی خیابان جمهوری اسلامی، در سالن خط هفت متروی تهران. کمی با بی‌حوصلگی با موهای فر قهوه‌ای اش بازی میکند و اطرافش را برانداز میکند. انگار به دنبال کسی میگردد. دختری را در انتهای چپ سالن میبیند. و با یکی کردن هر دو قدم، سرعت راه رفتنش را بیشتر میکند تا قبل از رسیدن قطار، آدرس را از او بپرسد. با دختر که صحبت میکند، متوجه میشود که با هم چند ایستگاه، هم مسیرند. وارد واگن قطار که شد، زیرچشمی سرتاپای دختر را از نظر میگذراند. چادر بحرینی روی روسری گره زده‌اش را.  نمیداند چطور سر صحبت را باز کند. دختر متوجه نگاه‌های او میشود و به هم زل میزنند. در کسری از ثانیه هر دو به فصل مشترک رنگ قهوه‌ای چشمانشان میرسند. و شروع به صحبت میکنند.

    مریم دانشجوی ارشد اقتصاد گرایش بانکداری و زهرا دانشجوی ارشد جامعه شناسی سیاسی. هر دو متولد دهه 70 در تهران. مریم از مهاجرت میگوید. و مهاجرتش را معلول ریشه دواندن فساد توسط مسئولان دولتی در کشور میداند. کمی که با زهرا صحبت میکند گویا او هم قصد رفتن دارد اما نه رفتنی بی بازگشت بلکه رفتنی با بازگشت پر قدرت برای حل مشکلات کشور.

    مریم‌ها و زهراها بسیاری در ایران هستند و حتی رضاها و امین‌هایی که بین ماندن و رفتن مخیر مانده‌اند. در این هشت سال چه بر سر جوانان آمده است که به فکر رفتن اند؟! هر دو به دنبال چاره‌ای برای حل مشکلات کشورشان هستند. مریم از رفراندوم میگوید و زهرا از بی فایده بودن رفراندوم. مریم معتقد است که "رفراندوم یعنی انقلاب درونی". انقلابی که نوع حکومت را عوض نمیکند اما فساد را ریشه‌کن.

     

    ادامه دارد...

     

    پ.ن: قسمتی از یک گفتگوی حقیقی قبل از تنفیذ ریاست جمهوری

  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ

    او

    #هو_الکریم

     

    نمیدانم چشمانت چه دارد که هیچ گاه نتوانستم یک دل سیر، زل بزنم و خیره نگاهت کنم. شاید چون همیشه سر به زیر داشتی یا من جرات دیدن آن چشم‌ها را نداشتم. هنوز بعد از چند سال نمیدانم چشمانت چه رنگی است اما این را میدانم که چشمانت همچون کودکان معصوم و زیباست.. اصلا مگر اهمیت دارد که چشمانت چه رنگیست؟! اهمیت ندارد اما میگویند چشم مجرای ورودی قلب است با این حساب نمیدانم چطور وارد قلبم شدی اما این را میدانم جای عشق فقط در قلب است. این وسط عقل را جا انداختم. جای عقل کجاست؟به گمانم عقل هم در قلب جای بگیرد ولی شاید بشود که عقل و عشق یکی شود، نمی‌شود؟! گفته‌اند "هنگامی که عقل عاشق میشود، عشق عاقل میشود" اگر بخواهیم از رابطه شرطی استفاده کنیم نتیجه‌ی این گزاره این است که عقل همان عشق میشود. با استناد به این گزاره پس با مجرای عقل وارد قلبم شدی نه با مجرای چشم.. اینکه میگویند ندیده عاشق شده است حکایت من است

  • ۰ نظر
    • غَسّا نِ